اینجا یک جنگل نفس میکشد…
آدم، گاهی دلش یک تکّه جنگل میخواهد. یک راه باریک. یک سقف سبز. دلش میخواهد بزند به راه. بیهیاهو. بیآنکه کسی صدایش کند. زیر سایهسار درختها. میان بوی برگ و خاک و آفتاب، در هُرم گرمای خوزستان.
آدم، گاهی دلش یک تکّه جنگل میخواهد. یک راه باریک. یک سقف سبز. دلش میخواهد بزند به راه. بیهیاهو. بیآنکه کسی صدایش کند. زیر سایهسار درختها. میان بوی برگ و خاک و آفتاب، در هُرم گرمای خوزستان.
اینجا، کنار کشتزارهای نیشکر، جنگلی از اکالیپتوس قد کشیده است؛ درختهایی بلند، آرام و نجیب. ایستاده در هُرم گرمایی که این خاک را همیشه با عطش شناسانده است.
اینجا، باد، بوی برگ میدهد. پرنده، بیدلهره، آواز میخواند. شاخهها چنان درهم تنیدهاند که آسمان را تکهتکه کردهاند. بالای سرت، سقفی کشیدهاند سبز. میگویند اینجا روزی چیزی نبود؛ جز تپهماهور. خشک، خاموش و فراموششده. اما حالا زمین دوباره نفس میکشد. زندگی، برگشته است. گرازها آمدهاند. شغالها. گربههای وحشی. و پرندههایی که دوباره به زمین اعتماد کردهاند. انگار اینجا کسی خواب جنگل دیده باشد.
به جنگلهای اکالیپتوس کشت و صنعت امام خمینی(ره) خوش آمدید؛ جایی که خوزستان، جور دیگری نفس میکشد…